۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

درد و دل با خود و ...

یه آقایی توی پارک قدم میزد ،
می‌بینه که یه نفر که روی نیمکت نشسته و داره حرف می‌زنه با صدای بلند و میگه:
میخواستم درس بخونم نذاشتی،می‌خواستم دکتر بشم نذاشتی،
می‌خواستم مهندس بشم نذاشتی،می‌خواستم معلّم بشم نذاشتی، و ......
اون آقا بهش میگه ببخشید قربان، شما دارید با کی‌ صحبت می‌کنید اینجا که کسی‌نیست،
آقاهه بهش میگه با کون گشادم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر